تبليغاتX
جزیره ی نارگیل

جزیره ی نارگیل

براي تازه شدن دير نيست

عکس های خنده دار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 11 Sep 2009ساعت 7:19 PM  توسط هومن  | 

دوست داشتید خونتون چه شکلی بود؟؟؟

+ نوشته شده در  Thu 27 Aug 2009ساعت 3:25 PM  توسط هومن  | 

استاد و شاگردان

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي نياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله اى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.

+ نوشته شده در  Mon 24 Aug 2009ساعت 5:54 PM  توسط هومن  | 

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Aug 2009ساعت 5:19 PM  توسط هومن  | 

زن ناشنوا

یک روز یک پیرمرده متوجه میشود که زنش یه مدتی که هر چیزی رو که

بهش میگه نمیشنوه !!!

خیلی نگران میشه ! به دکترشون زنگ میزنه و میگه چی کار کنم

این جوری شده !

دکترشون بهش میگه : مشکلی نیست من همسرتون رو معاینه می کنم

اما قبل از این که من ایشان را معاینه کنم شما باید

یک تست از ایشان بگیرید !!!

شما باید از فواصل مختلف بایستید و همسرتون را صدا کنید و

هر بار این فاصله رو نزدیک تر کنید تا این که به

کنارش برسید !

میخواهم بدانم شدت ناشنوایی همسرتان چقدر است ؟؟

پیرمرده  تصمیم میگیره که کاری که دکتر بهش گفت رو عملی کنه

بنابراین یک روز که همسرش در آشپز خانه مشغول شام درست کردن بود

از فاصله ۴۰ متری همسرش می ایسته و می پرسه :

خانوم برای شام چی داریم !!!؟

اما صدایی نمی شنوه !!

۱۰ متر میره جلو تر و دوباره می پرسه :

خانوم شام چی داریم !؟

اما بازم صدایی نمی شنوه !

این کار رو تکرار می کنه تا به پشت سر همسرش می رسه !

دوباره می پرسه :

خانوم شام چی داریم ؟!

این بار همسرش جواب میده ، میگه :

“برای  پنجمین بار جوجه كباب

+ نوشته شده در  Sat 15 Aug 2009ساعت 8:12 PM  توسط هومن  | 

قشنگ ترین لحظات تنهایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 15 Aug 2009ساعت 8:8 PM  توسط هومن  | 

شکار لحظه ها از حیوانات


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 15 Aug 2009ساعت 7:47 PM  توسط هومن  | 

۳۰عکس بی نظیر از هنر عکاسی ضد نور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 15 Aug 2009ساعت 5:11 PM  توسط هومن  | 

  نامه مادر به غضنفر

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

+ نوشته شده در  Sat 15 Aug 2009ساعت 2:33 PM  توسط هومن  | 

عجيب هاي طبيعت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 15 Aug 2009ساعت 2:15 PM  توسط هومن  | 

كودك وخدا

كودكي كه اماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد:ميگويند شما مرا فردا به زمين ميفرستيد اما من به اين كوچكي چگونه ميتوانم براي زندگي به انجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:از ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداري خواهد كرد.كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه.اما اينجا در بهشت،من هيچ كاري جز خنديدن و اواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.خداوند لبخند زد.فرشته تو برايت اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.كودك ادامه داد:من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان انها را نميدانم.خداوند او را نوازش كرد و گفت:فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.كودك با ناراحتي گفت:وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت.

فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد كه چگونه دعا كني كودك سرش را برگرداند و پرسيد:شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي ميكنند.چه كسي از من محافظت خواهد كرد.فرشته ات،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.كودك با نگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من راخواهد اموختـ گر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود در ان هنگام بهشت ارام بود اما صدايي از زمين شنيده ميشد.كودك ميدانست كه بايد همين حالا برود،لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ:نام فرشته ات اهميتي ندارد.

به راحتي ميتواني او را مادرصدا كني.

+ نوشته شده در  Fri 14 Aug 2009ساعت 1:30 PM  توسط هومن  | 

جزیره ی نارگیل

نگارشها ی تاریخی میگویند که یکی از بزرگترین گنجها ی گمشده،بايستي در جزيره ي نارگيل در برابر سواحل كوستاريكا باشد.منظور از انچه كه به عنوان طلا مطرح ميشود،گنجهاي كليسا و دولت پرو است.نگارشها ي قديمي فرهنگي كه اين گنجينه را توصيف ميكند بسيار خيال انگيز و خارق العاده اند:يك مجسمه بزرگتر از اندازه ي طبيعي از پيكره مريم مقدس از طلاي خالص به وزن حدود ۳۹۰كيلو گرم مزين به۱۶۸۴قطعه سنگ قيمتي،از جمله ۴زمرد هر يك به بزرگي يك تخم مرغ و۶قطعه ياقوت زرد ـ علاوه بر ان۴صليب از الماسها ي درشت بر پيكره نصب بوده است،يك صندوق وسايل و ابزار طلايي محراب كليسا،كه بعضي از ابزار جواهر نشان بوده اند،يك صندوق پر از ظروف طلايي نگهداري اشياي متبركه كه اصطلاحا به انها جعبه مقدس ميگويند،به وزن۶۰كيلو گرم كه با۶۲۴قطعه ياقوت زرد،عقيق جگري،زمرد و۱۲قطعه الماس جواهر كاري شده است.

+ نوشته شده در  Fri 14 Aug 2009ساعت 12:31 PM  توسط هومن  |